سيد محمد باقر برقعى
3071
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
پرده تا چند به طوفان درون مىفكنى ؟ * غافل از پنجهء اشكى كه چسان پردهدر است نيشكر نيست اگر خامهء « گلشن » ز چه دور * حاصل آن به مذاق همه ياران شكر است اقبال روزگار كارم ز دور دهر اگر بر مراد نيست * غم نيست زان كه هيچكس از دهر شاد نيست دانى سحر به گوش سليمان چه گفت باد ؟ * گيتى بهجز فسانه و افسون و باد نيست گر عمر ، سخت مىگذرد بگذرد چه باك * اين رشته را به شام ابد امتداد نيست باآنهمه شكوه جهاندارى و جلال * امروز جز فسانهاى از كيقباد نيست سختى و سستى و غم و شادى روزگار * چون نيك بنگرى بهجز از گردباد نيست تا دست مىدهد به خوشى بگذران كه هيچ * پندى جز اين به خاطرم از اوستاد نيست « گلشن » به عهد دلبر و اقبال روزگار * تكيه مكن كه درخور هيچ اعتماد نيست عشق و عقل همنشين گر با رقيب آن شوخ سنگين دل نبود * در طريق عشق چندان كار ما مشكل نبود هركسى كام دل از وصل تو حاصل كرده است * جز دل مسكين ما كاين دولتش حاصل نبود هيچكس در عشق از معشوق خود طرفى نبست * كز ازل اين بحر بىپاياب را ساحل نبود عشق كى با عقل سازد ؟ عاشقى ، ديوانه باش * همچو مجنون هيچكس در كار خود عاقل نبود بذل جان در راه جانان شرط اوّل منزل است * چون كند آن عاشقى كاين هديهاش قابل نبود پرچم شوكت به بام چرخ گردون مىفراشت * زادهء سيروس با اين هوش اگر جاهل نبود